سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
Love Story

Love Story



ساعت 9:12 صبح شنبه 27/12/84


 


یـک مــشـــت ستـــاره پـــاشــیــده


دست مهتاب برقلبم


کــاش روزی از شـــراب نــگـــاه


لبریز شود پیمانه ی چشمم


کـــمــک کـن ببیـنـمش هـــر شــب


شاید پر شود رودخانه ی اشکم


¤ نویسنده: م.و

نوشته های دیگران ( )

ساعت 9:7 صبح شنبه 27/12/84



آدمی که سال های زیادی ازعمرش را


در غاری دورافتاده تنهای تنها گذرانده بود ،


یک روزتصمیم گرفت به شهر بزرگی که می دانست میلیون ها نفر


جمعیت دارد ، سفر کند .



او روزها و هفته ها درمیان مردم شهر زندگی کرد


و بعد از مدتی به سوی غار تنهایی هایش باز گشت ...



و با یک میخ و چکش روی دیوار غار نوشت :


 


” دلم برای مردم شهرمی سوزد آنها خیلی تنها وبی کس هستند “


¤ نویسنده: م.و

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:20 عصر جمعه 12/12/84








نشان لیاقت عشق

 

 
فرمانروایی که می کوشید تا مرز های جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را بر انگیخت ، بنا بر این او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند .


فرانروا با دیدن قیافه ی سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی ؟


سردار پاسخ داد : ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.


فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد ؟


سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد !


فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .


سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود ؟ 


همسر سردار گفت : راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم .


سردار با تعجب پرسید : پس حواست کجا بود ؟


همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره ی مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند !


¤ نویسنده: م.و

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:16 عصر جمعه 12/12/84








مثل هرسال 14 فوریه

 

 

 دختر با خوشحالی به طرف پسر رفت ... کنارش نشست


گل سرخی که در دستانش بود به پسر داد .. در چشمانش نگاه کرد ... و مثل هر سال چهارده فوریه رو به پسر کرد و گفت :will you be my valentine ?


پسر دیگر مثل سال هایی گذشته با عشق به دختر نگاه نکرد. .. با شوق و شور فریاد نزد .. بالا پایین نپرید و با خوشحالی نگفت بله ... او ابتدا در چشمان دختر زل زد و بعد رویش را بگرداند .. دوباره به طرف دخترک برگشت به چشمانش نگاه کرد و آروم با ناراحتی و اندوه بسیار سرش را پایین آورد ... انگار از این که آنجاست در کنار دختری که به او می گوید معشوقه ام میشوی ؟ ناراحت است شاید هم ...


اشک از چشمان پسر سررازیر شد   دوباره سرش را پایین  آورد دختر را در آغوش گرفت ...


او به این فکر می کند که هیچوقت  تصور نمی کرد بعد از اینکه در آن تصادف لعنتی تار های صوتی اش را از دست داد و دیگر نتوانست حرف بزند ... با ز هم همان دختر رو به رویش به ایستد و بگوید :  will you be my valentine ?


¤ نویسنده: م.و

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:5 عصر پنج شنبه 11/12/84

یاد اون شب افتادم، شبی که نمی تونستم حرف بزنم...تمام حرفامو در شعر های
سهراب و مریم حیدرزاده می دیدم: قایقی خواهم خواست خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر غریب که در آن هیچ کس نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.......دور باید شد دور؛مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر
به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.....پشت دریا ها شهری است که در آن پنجره
ها رو به تجلی باز است.....خاک موسیقی احساس ترا می شنود و صدای پر مرغان
اساطیر می آید در باد.........
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره منم همون دیوونه همیشگی
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
........
چقدر طول کشید تا تونستی زنگ بزنی برام یک سال گذشت.....یادته؛ فقط گریه
می کردم؛هر چی ازم می پرسیدی شعر می خوندم، یادته داد می زدی:بسه،چرا
حرف نمی زنی؟........
شبی که احساس کردم دارم معامله می شم،شبی که احساس کردم ارزش
انسانیم رو از دست دادم. شبی که برای هزارومین بار به خیلی از سنتها،سنتهایی که دارن به بیراه می رن،لعنت فرستادم...شبی که بیشتر از پیش از آدمهای اطرافم بدم اومد.آدمهایی که همه چیز رو با پول می سنجن و برای همه چیز قیمت تعیین می کنن حتی عشق....احساسی که خدایه،پاکه و با هیچ چیز قابل قیاس نیست...
آدمهایی که می خوان از همه امضا بگیرن و سند داشته باشن تا هر وقت زد زیرش
اون امضا رو بزنن تو سرش و یادش بیارن که چه قولی داده....آیا نمی شه به حرف،
گفته و اون احساسی که بین دو قلبه ایمان آورد و این امضا ها این معامله ها رو
فراموش کرد؟ یعنی نمی شه به گل سرخ ایمان آورد؟ کی می خواهیم این چشمها
رو بشوریم؟..........
حتی الان هم که به یاد اون شب و حرفهای آدمها افتادم دستام یخ کرده........
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟


کسانی که می گویند ما به عشق اطمینان نداریم در اشتباه هستن،
این عشق است که دیگر به آنها اطمینان ندارد.


از اون جمله هایی که ساعتها می شه بهش فکر کرد و راجع بهش حرف زد....


این روزها بیش از حد سرحالم، اگر سنگ هم از آسمان ببارد صدایم در نمیاد، حس عجیبی است، نه اسمش ر ا غم میتوانم بگذارم، نه شادی و نه چیز دیگری... گاهی به تو فکر می کنم که درست مثل یه رمان تلخ و دوست داشتنی برای همیشه از زندگیم حذفت کرده ام، و گاهی به کسانی فکر میکنم بدون اینکه بدانم هر روز برایم یک غمی را به ارمغان می آورند...!


نمیدانم به جای کدامین واژه سکوت را جایگزین کرده ام و به جای کدامین غصه تمام رنجها و دردها را در کوله بارم ذخیره کرده ام و با خود می برم، به هوای کدامین نگاه و کدامین دیدار چشمهایم را بسته ام و در جاده ای بی سر و ته زندگی قدم می گذارم تنها، در این تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خدا عمیق است که حتی دستهای فرشته های خدا هم به آن نمیرسد...!


این خنده گاهی بیخ گلویم را آنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود این روزها، این روزهای که رابطه ها شده اند کاری و هیچ کس به فکر هیچ کس نیست، این روزهای که دوستی ها و رفاقتها به طنابی پوسیده و کهنه می ماند، کاش کسی میدانست که تقصیر کدامین ماه است که بدون اینکه ما بدانیم شب تو آسمان در کنار ستاره تا صبح بزمی عاشقانه بر پا می کنند و ما خیره به آسمان تا صبح بیدار می مانیم.



اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد ، منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم می خواد ، منو ببخش
منو ببخش ، اگه شبها ستاره ها رو میشمارم
منو ببخش ، اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم
منو ببخش ، اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش ، اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم


¤ نویسنده: م.و

نوشته های دیگران ( )

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
0

:: کل بازدیدها ::
335

:: لینک به وبلاگ ::

Love Story

:: موضوعات وبلاگ ::

:: اوقات شرعی ::

:: دوستان من ::


:: خبرنامه وبلاگ ::

 

:: آرشیو ::

:: موسیقی ::